امروز رفته بودم بیرون یکم تو خیابون قدم بزنم. یه خانواده سه نفری از کنار رد می شدن. البته خانواده کامل نبودن چون بابا حضور نداشت. یه مامان و دوتا بچه: یه دختر و یه پسر خلاصه کار ندارم، اینها داشتن میرفتن و هی این پسره (که5-6 سالش بود) خودشو میزد به زمینو فریاد میزد: دارم میسوزم...من آتیش گرفتم...دارم میسوزم....کمک....آیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی از اونطرف خواهرش انگار واقعا آتیش گرفته بود. یخورده التماس داداشش می کرد که توروخدا آبروریزی نکن، یخورده هم التماس مامانش که توروخدا برو بچتو از وسط پیاده رو جمع کن آبرومون رو برد!!!! من از این ماجرا 3 تا درس بزرگ گرفتم: 1- پدرو مادرهای عزیز! نذارین بچه هاتون اینقدر پشت رایانه(یا همون کامپیوتر خودمون) بشینن! طفلی ها چه گناهی کردن که شما کار دارین و نمی تونین به اونا برسین؟؟؟ همین طوری میشه که جوونای مملکت متوهم میشن. 2-خواهران گرامی!به تو چه که داداشت داره تو خیابون چکار میکنه؟ مگه مامانش باهاش نیست؟ الان که داری اینقدر سنگشو به سینه میزنی دوروز دیگه که زن گرفت به زن جونش می چسبه محل تو هم نمی ذاره!!! 3- داداشای گل! به حرف آبجی بزرگه گوش بدین. 4 روز دیگه کار دستش دارین ها!!!!از ما گفتن بود. مواظب خودت باش!!!!
نظرات شما عزیزان:
|
About![]()
اینجا، قراره اتفاقاتی بیوفته... شما میدونین چه اتفاقاتی؟؟؟ والا ما که نمی دونیم. اگه فهمیدین تو رو خدا ما رو هم خبر کنین....
7 اسفند 1391 0 اسفند 1391 7 مرداد 1391 2 مرداد 1391 7 تير 1391 6 تير 1391 5 تير 1391 4 تير 1391 3 تير 1391 2 تير 1391 1 تير 1391 6 خرداد 1391 5 خرداد 1391 4 خرداد 1391 3 خرداد 1391 2 خرداد 1391 1 خرداد 1391 AuthorsLinks
تقدیم به تنها عشقم
SpecificLinkDump
حمل ماینر از چین به ایران Categories |